پیر خرد یک نفس آسوده بود
خلوت فرموده بود
کودک دل مست مست
رفت و دوزانو نشست
گفت: «تو را فرصت تعلیم هست؟»
گفت: «هست»
گفت که «ای خستهترین رهنورد
سوخته و ساختهی گرم و سرد
چیست برازندهی بالای مرد؟»
گفت: «درد!»
گفت: «چه بود ای همه دانندگی
راستترین راستی زندگی؟»
پیر که اسرار خرد خوانده بود
سخت در اندیشه فرو مانده بود
ناگه از شاخهای افتاد برگ
گفت: «مرگ!»
نظرات شما عزیزان:
شعله 

ساعت17:40---17 مرداد 1391
خــــدایــا دیـدی...؟.
کلی بـــــــاران فرستادی تـــا این لکه هـــا را از دلـــم بشویـــی.........
من کـــه گفته بـــودم لکه نیست ، زخــــــــــــــــــــــم است........
التماس دعا دارم
کلی بـــــــاران فرستادی تـــا این لکه هـــا را از دلـــم بشویـــی.........
من کـــه گفته بـــودم لکه نیست ، زخــــــــــــــــــــــم است........
التماس دعا دارم